سلام به همه دوستان خودم امیدوارم خوش و خرم باشید
این ترانه روکه گذاشتم تقدیم به همسرم که بهترینه
ستاره های سربی فانوسکای خاموش
من و هجوم گریه از یاد تو فراموش
توبال وپر گرفتی به چیدن ستاره
دادی من وبخواه که این غربت دوباره
دقیقه های بی تو پرنده های خسته اند
آینه های خالی دروازه های بسته اند
اگه نرفته بودی جاده پر از ترانه
کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه
گریه منو نمی برد پرنده پر نمی سوخت
آینه چین نمی خورد اگه نرفته بودی
شبانه های بی تو یعنی حضور گریه
با من نبودن تو یعنی وفورگریه
از تو به آینه گفتم از تو به شب رسیدم
نوشتمت رو گلبرگ تو رو نفس کشیدم
از رفتن تو گفتم ستاره در به در شد
شبنم به گریه افتاد پروانه شعله ور شد
سلام
می دونم غیبتم طولانی شده ولی از این به بعد تلافی غیبتام میکنم قول می دم آخه خواهرتون قاطی مرغا شده دیگه باید یه کم بهش حق بدید.
امیدوارم از متنی که گذاشتم خوشتون بیاد.
از باورهای دروغین گذشتم
از افسانه های عشق گذشتم
از خوابهای آشفته شبهای هراس به صبح حقیقت رسیدم
باران غبار چشمانم را شست
و اکنون می بینم
شبی که ندانسته نطفه بودنم بسته شد و
طپش زندگی در قلبم به صدا درامد
سحرگاهی که ورودم را به دنیای معماها با گریه ای آغاز
و در آغوش مادرم دوباره به خواب رفتم
تو با من بودی
بچگی های معصوم پر از صداقتهای مومن
پر از قهرمانهای جاودان
زمانی که خوشبختی در پرواز پروانه های رنگی بود
تو با من بودی
وقتی که یاُس زندگی با پرواز پروانه ها به هوا نرفت
وخنده در چشمان مهربانت مرد
تو با من بودی
لحظه ای که اولین بار چشم در آینه دوختم
و در حیرت بودنم فرو رفتم
تو با من بودی
وقتی به پوچی قهرمانهای داستان ایمان آوردم
و به دنبال معنای پاکی در چشم آدمها خیره شدم
و تفسیر صداقت را در کتاب زندگی دورویی یافتم
تو با من بودی
از ابتدا از نخست مثل سایه،مثل خواب با من بودی
با من زیستی ، با من رشد کردی
قهرمانهای در چشم من مردند
صداقت در دستهای دورویی له شد
خوشبختی در پرواز پروانه ها نبود
و خدا لا به لای ابرها خانه نساخته بود
معماهای زندگی یکی پس از دیگری حل شد
امّا معماهای وجود تو بزرگتر و بزرگتراز باورم گشت
به من بگو: کیستی تو؟ چیستی تو؟
خواب هستی یا بیداری،روُیا هستی یا هوشیاری
به من بگوتا شوق رااز شور ، عشق را از نور
و سیب سرخ زندگی را از باغ روُیای دور بچینم
سلام
بعد از مدتها اومدم ببخشید که خیلی وقته پیدام نیست آخه فرصت نمی کردم.امیدوارم از این متن که گذاشتم خوشتون بیاد.
زمان می رود و من همچنان به دنبال گوشه ای از خاطراتم هستم نمیدانم چه پاسخی به خدعه و نیرنگ روزگار دهم.
مگر چه کرده ام که باید این چنین تاوان پس بدهم من به مکانی در آن سوی افق دلبسته بودم .
به روشنی خورشید، به غرور ماه ، آنجا که سرزمین روح های بهشتی بود اما نصیبم سیلی های دردناک باد شد و نعره های هولناک توفان و هنوز آسمان با تاریکی وهم انگیز شبانه اش هراس را در وجودم سرازیر می کند.
کاش،مسافر کوچه های مهتاب دعا ، نوای دلم را بشنود و نگاهم کند به مهر، تا شاید دریای تلاطم روزگار مرا به فریادهای ناشناس بسپارد.
تو می دانی که من
از میان همه نعمت های این جهان ،
آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم ،تنهایی است.
این نگهبان سکوت ،
شمع جمعیت تنهایی،
راهب معبد خاموشی ها،
حاجب درگه نومیدی،
سالک راه فراموشی ،
چشم به راه پیامی ، پیکی
گرمی بازوی مهری نیست
خفته در سردی آغوش پر آرامش یأس
که نه بیدار شود از نفس گرم امید
سر نهاده است به بالین شبی
که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر.
سلام
امروز اومدم یه چیز که توی یه وبلاگ خوندم و به نظرم جالب و زیبا بود براتون بزارم امیدوارم خوشتون بیاد.
عشق درد نیست ولی بدرد آورد ، بلا نیست و لیکن بر سر مرد آرد. هر چند مایه راحتیست
پیرایه آفت است . محبت محب را سوزد نه محبوب را و عشق طالب را سوزد نه مطلوب را.
خواجه عبدالله انصاری
دنیا که شروع شد. زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیرآفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان
کمکش کرد. دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ وآدم ها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست . نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است امتحان آدم همین جا بود.
دست های شیطان از زنجیر پربود. خدا گفت: زنجیرت را پاره کن . شاید نام زنجیر تو عشق است.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه
زنجیری . این نام راشیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست لیلی مجنون رابی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی است .
از بد سزای خود در دردم ،و از ناکسی خود به فغانم ؛
دردم را درمان ساز ،ای درمان ساز همه دردمندان.
ای پاک صفت از عیب! ای عالی صفت از شوب!
ای بی نیازاز خدمت من!ای بینقصان از حسابت من!
من به جای رحمتم ببخشای بر من!
اسیر بند هوای خویشم ، بگشای مرا از این بند.
سلام
معذرت میخوام که دیرآپ شدم آخه یه خورده افکارم پریشان بود.
امیدوارم نماز و روزه هاتون قبول باشه
میشه برای آبجییتون هم دعا کنید. ![]()
حلاج شهرم
کسی نمیداند که زبانم چیست؟
که دردم چیست؟
که عشقم چیست؟
که دینم چیست؟
که زندگی ام چیست؟
که جنونم چیست؟
که فغانم چیست؟
که سکوتم چیست؟
ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیدم ،
تو را پیش از این ندیده ام.
قفس كوچك
هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود.
هرلحظه دردي سربرمي دارد
وهر لحظه نيازي
از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميكند.
اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمي يابند.
مگر اين قفس كوچك استخواني ،
گنجايش چه اندازه است؟
امروز بايد تو خونه تنها باشم حوصله ام هم سررفته نه حسش هست درس بخونم نه هيچ كاري بكنم ولي الان عشقم كشيده يه سر به اينترنت و يه سركي تو وبلاگ دوستان بزنم تا حداقل يه كمي سرگرم بشم . راستش اولين وبي كه به تورم خورد درمورد عشقو عاشقي بود، نميدونم هر چي پيش ميرم چيزنويي غير از اين حرفاي تكراري پيدا نميكنم همش غم ،نفرت، مرگ وبي وفايي .........
آخه....
ا
ي
خ
د
يكي به اين جوونا ازجمله خودم
نيست بگه چيز ديگه اي براي نوشتن نداريد؟
پ ن 1 : اگه يه كمي فكر كنيم مي بينيم زندگي آدما خلاصه شده تو همينا.
پ ن 2 : يكي به وجود اومده يا دنيا يا سرنوشت باعث شده ياخودش خواسته كه عاشق يا بي وفا يا افسرده باشه يادلش پر از غم باشه يا............
نغمه ها
دل از سنگ بايد كه از درد عشق
ننالد خدايا دلم سنگ نيست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست
به لب جز سرود اميدم نبود
مرا بانگ اين چنگ خاموش كرد
چنان دل آهنگ او خو گرفت
كه آهنگ خود را فراموش كرد!
نمي دانم اين چنگي سرنوشت
چه ميخواهد از جان فرسوده ام؟
كجا ميكشانندم اين نغمه ها ؟
كه يك دم نخواهد آسوده ام
دل از اين جهان برگرفتم دريغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در اين واپسين لحظه زندگي
هنوزم در اين سينه يك آرزوست :
دلم كرده امشب هواي شراب
شرابي كه از جان برآرد خروش
شرابي كه بينم در آن رقص مرگ
شرابي كه هرگز نيايم به هوش
مگر وا رهم از غم عشق او
مگرنشنوم بانگ اين چنگ را
همه زندگي نغمه ماتم است

